تبليغاتX
مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید...
مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید...

لحظه ای با ما باش
منوي اصلي
صفحه اصلي
پروفايل مدير
عناوين وبلاگ
آرشيو وبلاگ
پست الكترونيكي

درباره وبلاگ
حرفهايی هست برای گفتن

که اگر گوشی نبود

نمی گوييم.

و حرفهايی است

برای نگفتن ؛

حرفهايی که هرگز

سر به ابتذال گفتن

فرود نمی آورند.

حرفهای خوب و ماورايی

همين هايند !

و سرمايه ی هر کسی

به اندازه حرفهايیست

که برای نگفتن دارد.

حرفهای بی قرار و

طاقت فرسا

که همچون

زبانه های بی تاب

آتشند.......

آرشيو
آبان 1388
مهر 1388
مرداد 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
نويسندگان
nafas
NAFAS
کد هاي جاوا

براي دريافت جديد ترين عکسها و فيلمها و همچنين جديد ترين موزيک ها اينجا عضو شويد :


( )
«مساله مهم اين است که هرگز از سوال کردن باز نايستيد. کنجکاوي دلايلي براي وجود خود دارد. کسي که در رازهاي ابديت، زندگي و ساختار اعجاب انگيز واقعيت تعمق مي کند نمي تواند شگفت زده نشود. درک ذره اي از اين ابهام در هر روز کافيست. هرگز کنجکاوي مقدس خود را از دست ندهيد.»
آلبرت انيشتين


+ نوشته شده در 88/08/05ساعت 2:45 AM توسط nafas
باغ وحش رویایی ( )

"شل سیلور استاین" و" فالکو" هردو کیمیاگران توانای کلام هستند که مفاهیم عادی را به اعجازی فراموش نشدنی بدل می کنند.

این جمله ای بود که پشت جلد کتاب" باغ وحش رویایی" نوشته شده بود وسوسه شدم این کتابو بخونم و یه ذره خودم رو به گذشته ببرم آخه این کتاب در رده ی سنی کودک و نوجوان طبقه بندی شده تجربه ی جالبی بود شما هم بخونید بد نیست:

"شاعر"

نصفه شبی،

ساعت 5/1 صبح،

یک شعر به خوابم آمد،

سریع از جا بلند شدم،

تا شعررا بنویسم،

عینکم را پیدا نکردم، قلم هم نبود،

اما هر طوری بود شعر را نوشتم تا از یادم نره

صبح که از خواب پا شدم

عینکم زیر پام بود

اما هرچه گشتم اثری از شعر نبود

فقط یک مداد رنگی سفید روی یک کاغذ سفید افتاده بود....

یعنی کی شعر منو دزدیده بود؟

 


"هجده سال به بالا ممنوع (1)"

آخر هفته می خوایم بریم گردش

من و مامان و بابامو خواهرم

همه خوشحالیم

اول می ریم سینما من و خواهرمو راه نمی دن

می گن: «هجده سال به پایین ممنوع»

تصمیم می گیریم بریم پارک

اونجا هم پدر و مادرمو راه نمی دن

جلو درب ورودی قسمت اسباب بازیها نوشته:

«هجده سال به بالا ممنوع»

حالا دیگه نمی دونیم کجا بریم

برای همین برمی گردیم خونه

اینجا لااقل دم درش چیزی ننوشته!!!


"هجده سال به بالا ممنوع  (2)"

بچه که بودم هرجا می رفتم می گفتن:

« هجده سال به پایین ممنوع  »

حالا که بزرگ شدم هرجا می رم می گن:

« هجده سال به بالا ممنوع  »

اصلا نمی دونم چرا باید همیشه یه چیزی ممنوع باشه؟؟!!

...


+ نوشته شده در 88/08/03ساعت 8:11 PM توسط nafas |
باز آمد بوی ماه مهر، ماه مهربان ( )

چند سالی هست که بوی خاص این ماه  را با وجود اینکه به مدرسه نمی رفتم اما باز هم استشمام می کردم اما امسال اولین سالی بود که دیگر ماه مهر هیچ مهری برای من نداشت

انگار غم غریبی بر شانه هایم احساس کردم...

هر سال ماه مهر را نگران بودم برای شباهتش به دوران کودکی یعنی  کتاب و درسش

 البته با شکل و شمایلی دیگر

 شاید کتابهایم دیگر " این سیب است "  نداشت...

شاید کتابهایم دیگر " این سینی است "  نداشت...

شاید کتابهایم دیگر    " 4=2+2 "     نداشت...

و هزاران هزار شاید دیگر...

اما مهم این بود که کتابی بود و درسی و حالا از پس این همه سال امروز فهمیدم

که همین بود :

                       " بوی ماه مهر...."

 


+ نوشته شده در 88/07/03ساعت 7:37 PM توسط nafas |
کاش از اول آشنایی ها نبود یا به دنبالش جدایی ها نبود ( )
چه سخت است قصه ی پر غصه ی جدایی که حالا پس از چهار سال دوستی بی وقفه که حتی لحظه ای از یکدیگر دور نبودیم و هر روز یک ساعت به نفع برداران مخابرات شرح ما وقع زندگی هرآنچه چه از صبح رخ داده بود را مکالمه می کردیم بیایند و بگویند سرنوشت تو را به شهری رقم زدند و سرنوشت مرا به شهری...

فرانک که در همان ابتدای راه از نفس افتاد و ما رها کرد به حال خودمان او آمد که نام نفس را مکمل باشد

حالا امروز نسیم هم از نفس افتاد و از این دیار رخت بست و به جمع پایتخت نشینان پر مشغله اضافه شد

یک ماه هست که رفته ای اما من دیگر دل و دماغ این وبلاگ را نداشتم چون اهالی نفس با قلم تو بیشتر انس گرفته بودند

بله دوستان این است داستان زندگی اهالی نفس که یکی یکی از نفس افتادند بیچاره من که در انتهای این نفس عمیق ایستاده ام و مجبورم این نفس را تا آخرش بایستم...

امیدوارم توان تحمل مرا داشته باشید


چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد

                    و چه خوشتر آنکه مرغی زقفس پریده باشد


+ نوشته شده در 88/05/30ساعت 9:52 AM توسط nafas |
و خدایی که در این نزدیکیست... ( )

و خدایی که در این نزدیکیست


+ نوشته شده در 88/05/02ساعت 5:9 PM توسط nafas |
ز مثل ... زندگی ( )

 

 ابتدا مي مردم براي اينكه دبيرستان را تمام و دانشگاه را شروع كنم.

 بعد از آن مي مردم براي اينكه تحصيلم در دانشگاه تمام و كار را شروع كنم.

بعد از آن مي مردم براي اينكه ازدواج كنم و بچه دار شوم.

بعد از آن مي مردم براي اينكه بچه ها بزرگ شوند و به مدرسه بروند و من بتوانم به كار بازگردم.

بعد از آن مي مردم براي اينكه بازنشسته شوم و

حالا لحظه ي مردنم فرا رسيده و ناگهان دريافتم كه فراموش كردم زندگي كنم …

 

 


+ نوشته شده در 88/03/17ساعت 5:41 PM توسط nafas |
باور کنید... ( )
 

باور کنید"نیروی آدمی بیکران است.

**********

باور کنید" هیچ کاری از اراده آدمی خارج نیست.

**********

باور کنید"که از عشق آفریده شده اید پس عشق را بیافرینید.

**********

باور کنید"خدا هیچ گاه از بندگانش ناامید نمی شود ولی بندگان از او چرا!

**********

باور کنید"لایق بودن هستید.

**********

باور کنید"که اکنون مهمترین لحظه است.

**********

باور کنید"که روح شما قدرت صعود به ماورا را دارد.

**********

باور کنید"که شما هم می توانید.

**********

و تمام باورهای خود را از ته دل باور کنید.

**********

تا زندگی شما را باور کند.

**********

 


+ نوشته شده در 88/02/20ساعت 10:28 AM توسط nafas |
جانب عشق عزیز است فرو مگذارش. ( )

« از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر »

« مادر ترزا از عشق می گوید ...»

تجلی مهربانی خدا باش

*********************

مهم نیست که چه مقدار می بخشیم

مهم این است که چقدر عشق در این بخشیدن است.

*********************

اگر به قضاوت درباره مردم بپردازی

فرصت دوست داشتن آنها را از دست خواهی داد.

*********************

بهتر است با مهربانی اشتباه کنی تا اینکه با نامهربانی معجزه کنی

*********************

بدترین فقر تنهایی است و این احساس که کسی ما را دوست ندارد

*********************

در این دنیا چه بسیلرند آنهایی که در آرزوی

قطعه ای نان جان می دهند و چه بسیار بیشتر که در

آرزوی اندکی عشق می میرند.

***************************************************************


+ نوشته شده در 88/02/08ساعت 9:41 PM توسط nafas |
بهار و باز هم همان حکایت همیشگی... ( )

باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش

درجفای خار هجران صبر بلبل بایدش

ای دل اندر بند زلفش از پریشانی منال

مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش

رند عالم سوز را با مصلحت بینی چه کار

کار ملک است آنکه تدبیر و تامل بایدش

تکیه بر تقوی و دانش در طریقت کافریست

راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش


سال نو پیشاپیش مبارک!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

شنیدین می گن طرف دست پیش می گیره که پس نیفته قصه ماست

به هر حال شرمنده ایام عید و تعطیلات همینه دیگه

این مهم نیست کی به هم تبریک بگیم این مهمه که سال نومون واقعا مبارک و فرخنده باشه

فرخنده باد بر همگان مقدم بهار


+ نوشته شده در 88/01/17ساعت 9:11 PM توسط nafas |
( )
هر گاه از زندگی و مشکلاتش خسته شدی و نتوانستی در گرداب زندگی دوام بیاوری بر بلندی کوه بایست و فریاد بزن

خدایا آیا امیدی هست؟؟؟

خواهی شنید که ندا خواهد آمد

هست....

هست....

هست....


+ نوشته شده در 87/12/05ساعت 11:31 AM توسط nafas |
مطالب پيشين

باغ وحش رویایی
باز آمد بوی ماه مهر، ماه مهربان
کاش از اول آشنایی ها نبود یا به دنبالش جدایی ها نبود
و خدایی که در این نزدیکیست...
ز مثل ... زندگی
باور کنید...
جانب عشق عزیز است فرو مگذارش.
بهار و باز هم همان حکایت همیشگی...





پيوندها
قالب وبلاگ
سيستم مديريت لينك باكس
واژه نویس
مرد باراني
یک نقطه
گل كاكتوس
خنده نمكين خدا
دل بارانی
ايراني
باران الهی
چشم مست
آقای داوری
پرستش (مرگ)
مرا با خاطراتم تنها بگذار
مجيد فاير
نواي دل
اندر احوالات ديار كهن كاشمر
عشق در پستوي خانه
مداد گلي
در حسرت پرواز
به دنيا بگوييد بايستد
آريا(پسر كوهستان)
دل تنهايي (دوقلوها)
زندگی زنده بودن نیست
عمران پایدار آریا
سايه هاي احساس
pnu
عشق ابدی(سونیتا)
دست نوشته ها(حسن ابراهیمی)
راين هزار (آقاي بالايي)
فروشگاه شاپ ها
قالب وبلاگ- آموزش فتوشاپ
پرتال موزيک
طراح قالب
طراح : مهرداد شكري نسب
Pars Template
TakTemp .com
Template By : www.ParsTemplate.Blogfa.com l TakTemp.com l ShopHaa.com | 3Music.ir